در سرزمین غول ها ...
یادم نرفته است
میدوم سمت میدان فاطمی
کیف چرمی سیاهم
میافتد از شانه ام
پایم پیچ میخورد
و درد میپیچد به کمرگاه نحیفم
میافتم روی زمین
دیر میکنم نفس کشیدن را
به گلوگاهی سرشار از گریستنی مدام
و سرخ و عاصی
- خون –
به تکرار سیلی های دستی بر آمده از آتش
از کرانه ی چاک چاک لبهایم
مینشیند بر زمینه ی سفید ماسک
و آنگاه خواب
بر کبودی پلک های خسته ام
سنگین میشود
تا کسانی آنسو تر تمام خیابان را
در زنجیره ی سبز و محکم دستهایشان
فریاد بر آرند:
" نترسیم ... نترسیم ... ما همه باهم هستیم !"
.
.
.
بی تا
خون شاعر
میخواهم
به ابتلای تب آلود دستهایش
که اینهمه دوست میدارمشان
چون باریکه نوری سبز و مدام
بر التهاب دردهای تنش
تکثیر شفا بخش رویایی شوم
که در آن
مرگ
همیشه
تقدیر نزدیکی ما به ماه نیست
.
.
.
بی تا
پ.ن. به سوگ نشسته ی شهدای سی خرداد .
فاشیسم مدام
ساعت نه
میکشند تو را
روی چمن های خیس میدان آزادی
شاید هم زیر پل
یا جایی حوالی پارک وی
با ضربه های کاری چاقو یا باتوم برقی
و شلیک گلوله های ساچمه ای
توی سرت
صورتت
یا چشمهایت
.
.
.
بعد که می آیند
و هی هرچه میگردند
پیدا نمیکنند جنازه ی بیست و چند ساله ات را
جز رد ماسیده ی خونی سیاه رنگ
بر آسفالت خیابانی مدام
از انقلاب تا امیر آباد یا که تخت طاووس
.
.
.
گریه میکنند
تو را صدا میزنند
بلند بلند > لرزان لرزان
اما تو نیستی
نیستی تا یک نفس تمام راه را
از روی پل کالج تا آن سر شهر
با انگشتهای سبز
و نوار های سبز تر دور دستهایت
ویوا بگیری و بگویی :
"میجنگم> میمیرم > ذلت نمی پذیرم"
تا ما در آن عصرانه ی سکوت
با گوشی هامان
از اندوه لبخند تو
عکس بگیریم
.
.
.
نع! پیدایت نمیکنند هرچه میگردند
راستی کسی میداند
" در آسمان هیچکس نمیخوابد ؟"
.
.
.
بی تا
پ. ن - یادمان باشد ما به سوگ نشسته ی شهدایمان در درگیری های اخیر و کوی دانشگاه هستیم ..