تبليغاتX
باروت های نم کشیده
 

در سرزمین غول ها ...

 

یادم نرفته است

میدوم سمت میدان فاطمی

کیف چرمی سیاهم

میافتد از شانه ام

پایم پیچ میخورد

و درد میپیچد به کمرگاه نحیفم

میافتم روی زمین

دیر میکنم نفس کشیدن را

به گلوگاهی سرشار از گریستنی مدام

و سرخ و عاصی

- خون –

به تکرار سیلی های دستی بر آمده از آتش

از کرانه ی چاک چاک لبهایم

مینشیند بر زمینه ی سفید ماسک

و آنگاه خواب

بر کبودی پلک های خسته ام

سنگین میشود

تا کسانی آنسو تر تمام خیابان را

در زنجیره ی سبز و محکم  دستهایشان
فریاد بر آرند:

" نترسیم ... نترسیم ... ما همه باهم هستیم !"

.

.

.

بی تا

 

+  شنبه سیزدهم تیر 1388   توسط  بيتا  | 

 

 

لکه های سبز


ادامه مطلب
+  شنبه ششم تیر 1388   توسط  بيتا  | 

 

خون شاعر

 

میخواهم

به ابتلای تب آلود دستهایش

که اینهمه دوست میدارمشان

چون باریکه نوری سبز و مدام

بر التهاب دردهای تنش

تکثیر شفا بخش رویایی شوم

که در آن

مرگ

همیشه

تقدیر نزدیکی ما به ماه نیست

.

.

.

بی تا

 

پ.ن. به سوگ نشسته ی شهدای سی خرداد .

+  چهارشنبه سوم تیر 1388   توسط  بيتا  | 

 

فاشیسم مدام

 

 

ساعت نه

میکشند تو را

روی چمن های خیس میدان آزادی

شاید هم زیر پل

یا جایی حوالی پارک وی

با ضربه های کاری چاقو یا باتوم برقی

و شلیک گلوله های ساچمه ای

توی سرت

صورتت

یا چشمهایت

.

.

.

بعد که می آیند

و هی هرچه میگردند

پیدا نمیکنند جنازه ی بیست و چند ساله ات را

جز رد ماسیده ی خونی سیاه رنگ

بر آسفالت خیابانی مدام

 از انقلاب تا امیر آباد یا که تخت طاووس

.

.

.

گریه میکنند

تو را صدا میزنند

بلند بلند > لرزان لرزان

اما تو نیستی

نیستی تا یک نفس تمام راه را

از روی پل کالج تا آن سر شهر

با انگشتهای سبز

و نوار های سبز تر دور دستهایت

ویوا بگیری و بگویی :

"میجنگم> میمیرم > ذلت نمی پذیرم"

تا ما در آن عصرانه ی سکوت

با گوشی هامان

از اندوه  لبخند تو

عکس بگیریم

.

.

.

 نع! پیدایت نمیکنند هرچه میگردند

راستی کسی میداند

" در آسمان هیچکس نمیخوابد ؟"

.

.

.

بی تا

 

 

 پ. ن - یادمان باشد ما به سوگ نشسته ی  شهدایمان  در درگیری های اخیر و کوی دانشگاه هستیم ..

 

+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388   توسط  بيتا  |